تمام شهر را سکوتی مطلق فرا گرفته انگار همه در ابهامی تلخ زندانی اند احساس میکنم در زیر اوار زندانی شده ام
تنها،میترسم،میترسم از تاریکی میترسم از ناامیدی به فردا میترسم از فردایی که بیاید و بی تو سر کنم وای چقدر درد ناک است زندگی بدون رویایت، زندگی بدون تو مرگبار ترین زندگیست.
میترسم باور کن میترسم باور کن بدون تو زیر آوار غصه ها خفه میشوم
برعکس همیشه به ثانیه ها باید التماس کرد تا از جایشان تکان بخورند
17 سال زندگی ام مانند برق از جلو چشمانم رد اما این 17 ساعت .....وای خدای من به اندازه هزاران سال طول میکشد.
کاش پیشم بودی کاش اکنون آغوش گرمت سرپناه خستگی ام بود کاش میتوانستم با تو به آسمان ها سفر کنم جایی که فقط ما باشیم(( من،تو))
نظرات شما عزیزان: